X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
آنچه گذشت...

آسمون ابریه ابری...

دل من و نسرین هم ابریه ابری...

فقط ابر ما خستگیه و ابر آسمون بارون...


نسرین میگه : پس چرا نمیاد؟

میگم چی؟ 

میگه بارون...

.

هرکی ندونه فکر میکنه نسرین عاشق بارونه! ولی من میدونم کسی که بارون دوست نداره چرا بازم منتظرشه.. 

خستست..

هدی خوابیده. اونم خستست...

منم خستم...

.

.

نسرین میگه هوای دل منم ابریه.. مثل ابرای آسمون!

خواستم به نسرین بگم مال من چند شبه تک و تنها تو اتاق میباره،... ولی گفتم بی خیال!

باید بهش روحیه بدم... باید شونه خستگی هاش شم...

.

.

نسرین داره گریه می کنه.

.

.

و من شونه خستگی هاش شدم... با شونه لاغر و خستم!

...

نسل تغییر کرده.. همه چی تغییر کرده.

میگن هر کسی توی هر سنی هست فکر میکنه مشکلی که داره بزرگترین مشکله دنیاست ولی باور کن غم هم فرق کرده... باور کن این غمی که یه دختر 3-22 ساله داره میکشه خیلی سنگینه.. خیلی سنگین تر از سنش..

.

.

نسرین میره سراغ گوشیش... هدی توی خواب ناله میکنه...

.

.

و من خیلی ناراحتم از غمشون و خیلی خوشحالم از داشتنشون..

توی سختیها تکیه گاهم شدن... 

مثل الان که هدی به یه هفته رسیده محبت های... مادرانش!

مثل الان که دوران کنکور من و نسرین با همه باهم بودنهامون خاطره شد.. از اون خاطره ها که وقتی چند سال گذشت هر شب دوست دارم مرور شن.. مثل وقتی رو طهورا نشستم! مثل وقتی که نوشتیم مینوس! بیست شناسی! لایبرنت! مثل شبای امتحان که از استرس و خستگی آهنگ میزاشتیم و مثل دیوونه ها می رقصیدیم! مثل وقتی به یگانه گفتم دوستمون هدی! مثل ادا بازیه سر مارو می خوره! مثل سوتی های همیشگی هدی! مثل هیراکس تیشن من! مثل سوسیس بندریه فری کثیف بابل! جیگرکی پاتق مهسا! مثل وقتی دیر وقت رفتیم بیرون و هدی گفت وای من موبایل نیووردم اگه یهو پراکنده شیم چی!؟! مثل لذت بودن توی امنیت خونه خانم شکری! مثل ماشین کمری! مثل شما خودت دیدیه خانم شکری! مثل خانمی که به موبایل نسرین زنگ زد و گفت منزل کریمی؟! ...

.

.

یادمه 4 سال پیش به خودم گفتم یا تهران یا حداقل معماری شهرستان!! 

باورم نمیشه شدم ترم آخری رشته کامپیوتر دانشگاه علوم و فنون!...

اینم تموم شد... با همه خاطره هاش...با همه خوبیها و بدی هاش...

.

.

کی میدونه بعدش چی میشه؟

خدایا خیلی باحالی! بی صبرانه منتظر سوپرایز بعدیتم... 

...!

نظرات (8) | جمعه 21 بهمن‌ماه سال 1390 | مهسا