X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
چشم درد و دل درد از خنده!




نقل است از خواهر بزرگ ملقب به خان خاله ،که  روزی چشم دردی بس عجیب او را فرا گرفت!!! آه و ناله ها و فغان ها نمود و اظهار درد بسیار کرد و بر تختی لم داده به ادامه ناله هایش پرداخت.
پسر اعجوبه خانواده بنام "امید/4 ساله از دوبی" به ناچار خود را متقاعد کرد که سری به مادر نالانش بزند. در آن وقت که از راه رسید با چشمانی گرد مادر را نگریست و این چنین به احوال پرسی با مادر پرداخت:

-امید: مامان! چی شده؟!
-مامان: چشم درد میکنه... خیلییی درد میکنه!
-امید: یعنی داری میمیری؟
-مامان: !!!!!!!!!!!!!!!!!! نه مامان! نمیمیرم!
.... !!!! (زبان قاصره از ادامه ! )
-امید: من میدونم چرا اینطوری شدی !
-مامان:چرا؟

در این بین مادر در این اندیشه بود تا زمان را غنیمت شمرده و درس اخلاقی را به خورد بچه دهد که دست نشسته و کثیف علت چشم دردم است و خودکرده را تدبیر نیست و از بازی میای دستتو بشور که...

-امید: فکر کنم پیاز درس کردی اینطوری شدی! آخه پیاز اینطوری میکنه!

...و مادر با دهانی باز کودک خود را نگریست ! و امید متفکرانه راه خود را کشید و رفت به بازی... 
این هم عکسی از مادر در دقایق پایانی :


--------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن1: ازون جا که خواهرای من بچه هاشون بزرگ شدن و آخر سر یه وبلاگ یا دفتری از شیرین کاریهای بچه هاشون درست نکردن تصمیم گرفتم نقش خاله بودنم را به بهترین شکل انجام داده و "ماجراهای فسقلا" رو به موضوع بندیهام اضافه کنم.

پ ن2: عکس اول پست ربط خاصی به خواهر و خواهرزادم نداره! سو تفاهم نشه!!!



نظرات (4) | چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1391 | مهسا