X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
ماجراهای مهسا و تاکسی!

بعضی وقتا حس می کنم چقدر سریع بزرگ شدم.. چقدر سریع درگیر مسائل شدم...چقدر سریع با مشکلات آشنا شدم و چقدر سریع اینی که هستم شدم...

تا چند سال پیش بطور تمام و کمال در آغوش محکم و گرم و ایمن خانواده بودم... و اونا مثل یه ضربه گیر قوی منو از مشکلات محافظت میکردن ولی حالا دیگه اونطور نیست..دیگه خودم نسبت به کارا و اشتباهات و تنبیهاتم احساس مسئولیت میکنم و شاید واسه همینه توی این چند سال خیلی حس کردم دنیا زشته و هیچ علاقه ای بهش ندارم... یعنی هنوز به تعادل نرسیدم...

یه دلیل دیگشم اینه که بیشتر از قبل وارد جامعه شدم و چیزایی رو دیدم و شنیدم که همیشه فکر میکردم ازش مستثنا هستیم ... مخصوصا بخاطر دینمون

اینکه مدتها بود فکر میکردم فلان زن و مرد با فلان ظاهر و فلان افکار چقدر محبوب خدان و بعضی ها با یسری ظاهر و افکار چقدر نیاز به دعا دارن!!! ولی چیزایی دیدم که ....




-پریروز با تاکسی داشتم برمیگشتم خونه که به ناچار مکالمه تلفنی آقا(پسر 7-26) کناریمو با دوستش میشینیدم... بعد حال و احوال پرسی گفت: آقا کسی رو سراغ داری 4میلیارد نزول بده؟

 طرف گفت : چهااااااااااااااااار میلیارد!؟ برای کی می خوای؟

           -   : یکی از مشتریهای بانک...

           -   : چند درصد؟

           -   : 3%

           -   : هاهاهاهااااااااا... بازار 6 درصده 4میلیاردم میخوای! حالت خوبه؟

           -   : ببین جورش کن.. پول خوبی توشه!!!

           -   : چند؟

           -   : 50 خود من! حساب کن

                  ......

آخرش طرف قانعش کرد تو این شرایط اقتصادی خرم 4میلیارد با اون سود نمیده

پسر زنگ زد به اون مشتری و گفت اصلا تواین مبلغا صحبت نکن.. از صبح به هرکی میگم میگه زیر 100 میلیون صحبت کن..الان طرف زمین بگیره سال دیگه معمولیش 25% میره روش خوب هیچ وقت نمیاد اینکارو کنه! الان با پولش یونجه هم بخره بیشتر سود میکنه....


"و من دلم می خواست گریه کنم برای این اوضاع و احوال"


- دیروز وقتی رسیدم ونک صف هروی انتها نداشت!!!!! نزدیک نیم ساعت طول کشید تا رسیدم به نفر 5ام بودن.. یه ماشین اومد و اون 4 تا سوار شدن و من موندم! 15 دقیقه بعد همین طور به طول صف اضافه میشد و هیچ ماشینی نمیومد... ازونجا که خیلیییییی خسته بودم افکار منفی بیشتر سراغم اومد و داشتم فکر میکردم تا الان هر 5 دقیقه 2 تا ماشین میومد ، من چقدررر بد شانسم ! تا اینکه مامور اونجا داد زد: "هروی 4تا اولی بیان سوار شن"

منم رفتم جلو نشستم..راننده پسری بود با شلوار قرمز تیره،بلوز سفید،ریش مدل جدید و موهای فشن!

آیفون 4 مشکیش زنگ زد..سحر جون بود! تا خود هروی باهاش حرف زد،منم چون حس کردم نمی خواد طرف بفهمه مسافر سوار کرده با اشاره دست گفتم پیاده میشم. به سحر جون گفت گوشی و زد بغل..هزاری رو بردم جلو صورتش که گفت : موفق باشید! گفتم بفرمایید! گفت خانم من مسیرمه،بفرمایید...

چند تا چیز برام جالب بود:

1. سحر گفت کجایی؟ گفت حقانی دم خروجی همت! و ما دقیقااااااا سر پیچ خروجی همت بودیم!!!! و اون مثل اکثر آدمها دروغ نگفت!

2. تمام مسیر داشت با دقت به حرفای اون دختر گوش میداد و حتی ضبط رو خاموش کرد که تمام حواسش بهش باشه!

3. با اون تیپ و قیافه افت نمیدونست کسی ببینه مسافر سوار کرده و مسیری رو میبره که خونه خودشم هرویه!

4. زیاد سوار ماشینایی شدم که بعدا فهمیدم مسیرشون بوده ولی وسوسه شده بودن که حالا مسیرمه 5تومنم کاسب میشم ولی اون دید صف اینطوریه سوار کرد و وسوسه هم نشد!

5. هنوز آدمای خوب پیدا میشن... کساییکه نه ریش دارن،نه حاجین، نه چادر یه چشمین، نه تسبیح به دست،نه جای مهر رو پیشونی... بعضی از اونا هم خوبن ولی کلا آدمای خوب خیلی زیادتر از این محدوده هستن!

و من خوشحالم ازین آدما دورو برم زیاد دارم...

و یکش تویی که این مطلب رو خوندی و یادت میمونه هرجا تونستی هرکمکی از دستت برمیاد واسه یک موجود!چه گل باشه، چه درخت،چه حیوون و چه آدم انجام بدی!


-----------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت : 

قومی متفکرند اندر ره دین

 قومی به گمان فتاده در راه یقین

  میترسم از آن که بانگ آید روزی

  کای بی خبران راه نه آنست و نه این

خیام



نظرات (4) | دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1391 | مهسا