X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
خدا جونم، توروخدا!

دوشنبه نیومدم شرکت...یعنی داستان ازینجا شروع میشه که شب تا بخوابی زود زودش میشه 11-11:30 بعد دوباره 4 پاشو دوباره بخواب دوباره 6 پاشو برو سر کار...یعنی عذااااااابه!!! اونم واسه منکه خوابم باید 8 ساعت کامل باشه 

تازه بعد کلی تلاش که مرخصی هامو نگه دارم واسه شهریور و دی که امتحانات دانشگامه، همش 19 روز مرخصی دارم! ولی دوشنبه 6 که پاشدم رفتم دست و صورتمو بشورم، وقتی خودمو تو آیینه دیدم دلم واسه خودم کباب شد! زیر چشام گود!سحری خواب مونده بودم! افطارم چیز خاصی نخورده بودم که بگم نگهم میداره! و در کنار اونا خیلی وقته که خبری از مهسای شاد و سرحال نیست... تازه از زور خواب بی حس و لمس هم بودم!!! خلاصه داغووون بودم! اینطوری شد که با خودم گفتم به درک! نمیرم!

و خیلی شیک! عین بچه های خوب رفتم تو اتاق مامان بابام...

میگم مامان؟ ... جواب نداد... میگم مامانی؟ ... خواب خوابه! رفتم تکونش میدم میگم ماااماااان؟! یهو پا میشه میگه چی شده؟ میگم مامان، میشه من نرم سر کار؟!  ( یعنی هنوزم باورم نمیشه همچین کاری کردم!!! ) مامانمم نگام کرد گفت ، باشه مامان، پس برو بگیر بخواب! منم مثل بچه های خوب با نیش باز رفتم رو تخت و همش نگران بودم از خوشحالی خوابم نبره!....

نمیدونم چرا حس کردم 10 سالمه و با استرس رفتم که از مامانم اجازه بگیرم و وقتی اجازه داد دقیقا مثل دوران مدارس اونقدر خوشحال شدم!!! یعنی آخه من چی فکر کردم؟!!! به مدیر پروژمون اطلاع ندادم بعد از مامانم اجازه میگیرم!؟!!! آخه واقعا من...!  چی بگم به خودم...

و من مهسا هستم! 23 ساله! کارمند! دانشجوی کارشناسی ارشد! از تهران!!!!


پ ن 1:موقع مدارس خیلی ارتباطم با خدا قوی بود..خیلی راز و نیاز می کردم واسه اینکه شب وقتی برف میاد فردا صبحش تعطیل شه..! وقتی صبح پا میشدم و مامانم میگفت فعلا نگفتن تعطیله، میشستم جلوی تی وی ، میزدم کانال 6 و خیره میشدم به زیرنویسا و میگفتم "خدا جونم، توروخدا بگن تعطیله!" و متنفر بودم از بخش ورزشی زیر نویسا که لامصب تمومم نمی شد و جون آدمو میگرفت تا بره قسمت اخبار عمومی... 

یادمه یبار که قسم توروخدام به خدا جواب داد، خیلی شیک یک جیغ مایل به بنفش زدم و گفتم هوراااااااااااااااا!! و بابام خیلی شیک تر برگشت گفت عجب! چقدر مشتاق علم و دانشی  (یعنی بجای اینکه با من خوشحالی کننا! ) یروز به بابام میگم که خیلی ضدحال بودی اون روز...بالاخره میگم... 


پ ن 2: هیچ وقت نتونستم مامانمو راضی کنم که نرم مدرسه... فقط یادمه یکبار تب داشتم، مامانم اومد دستشو گذاشت رو صورتم گفت الهی بمیرم!بچم داغه! نمیخواد بری مدرسه مامان، بگیر بخواب! و من انگار دنیاااااااااااااا رو بالاخره به چنگ گرفته باشم خوابیدم! ولی یادمه کل روز همش اعصابم خورد بود که الان مدرسه چه خبره؟ معلممون چی درس میده؟!!  آخه خیلی کم ازین کارا کرده بودم و بدنم به آرامش عادت نداشت!


پ ن 3: بچگی هم عالمی داشت... تو یه ایمیل خوندم بچه که بودیم بزرگترین دغدغمون این بود عکس آدامسامون تکراری درنیاد ولی حالا هرچی بزرگتر میشیم مشکلات هم دارن بزرگتر میشن ( و گاهی از خودمونم بزرگتر!)


نظرات (7) | چهارشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1392 | مهسا