X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
اولین اولین ها

این روزا خیابونا حال و هوای خاصی داره انقدر خاص که از روز شکوفه ها می خواستم بیام و بنویسم ولی حسش نبود

خواستم بیام و از اولین ها بنویسم...

بعد ناخوداکاه رفتم سراغ البوم عکس! 

  

اولین عکسی که منو از بیمارستان اوردن خونه :



پ ن : از بچگی گویا عاشق ست زدن بودم... یکم آدم میره تو عمقش باورش نمیشه 23 ساله پیش انقدی بوده!!! الان این قد یه زمانی 50 سانت بوده!!  واقعا عجیبه...


اولین عکسی که تو مهدکودک ازم کرفتن:



پ ن : بخاطر شاغل بودن مادرم از 4 ماهگی رفتم مهدکودک و اصلا هم ناراضی نیستم.. هرچند هرچی تو ذهنم حول و حوش بچگیم میگردم چیزی نیست جز خواب زورکی بعدازظهر ها تو مهد کودک، پتوی بنفشم و عدس پلویی که با شکر و ماست میدادن بهمون ، که البته هنوز این ماست ریختن رو عدس پلو ترکم نشده! ولی خوب بود.. لااقل شاید تو اجتماعی شدنم بی تاثیر نبوده باشه...


اولین عکس اولین روز اول دبستان:



پ ن : اون روز مامانم انقدر ذوق داشت که دوربین به دست هرجا علف هم از بین سنگ فرش سبز شده بود منو وای میسوند کنارش  که ازم عکس بندازه... :) یادش بخیر! تا سوم دبستان که قدم به قفل در برسه مجبور بودم مدرسه کنار اداره مامانم برم.. 5 صبح هوا تااریک باید پا میشدیم و همش خدا خدا می کردم زودتر سرویس مامان بیاد که تو ماشین رو پاش بخوابم... بعد مدرسه هم تا 4 باید میموندم اداره... کلی با سربازای اونجا بازی می کردم.. برام گل از باغچه میچیدن، توت از درخت میچیدن ،یه عااااامه ها! باهم دیگه با خمیر نون بربری توپ درست میکردم و با کاغذ دروازه، بعد با انگشتامون با خمیر خشک شده فوتبال بازی می کردیم... و بعد مامان صندلی ها رو میذاشت کنار هم و اون صندلی ها واسه من خسته میشد نرم ترین تخت دنیا و راحت می خوابیدم...


البته عکس از اول راهنمایی و دبیرستان و اینا هم بود که ترجیح دادم واسه اینکه بازم روم شه تو این جمع حضور داشته باشم از کذاشتنش صرف نظر کنم!


این هم از عکس های اولین وسطای دانشجو شدنم:



پ ن :فکر کنم ساعت 10-11شب بود... حالا کی جرات داره این وقت شب بیرون باشه! خداییش پادشاهی کردیم واسه خودمونااا.. یبار ساعت 12 شب از خونه هدی قصد کردیم بریم خونه خودمون!!!! دو تا چاقو از هدی قرض گرفتیم و من تا خود خونه داشتم آیت الکرسی میخوندم... وسطای راه صدای موتور اومد! من و نسرینم عین برق گرفته ها ( نسرین به شدت از موتور میترسید) شروع کردیم دویدن... یعنی کف پامون می خورد پس کلمون انقدر وحشیانه داشتیم میدوییم و من همش داشتم حساب میکردم اگه رسید بهمون چاقو رو بزنم کجاش که هم دست از سرمون برداره هم نمیره :))) ... راستی اون چاقو ها تا ترم یکی مونده به آخر خونمون موند و فکر کنم کند شد که به هدی برش گردوندیم :)) خداییش چاقوهای تیزی بود :))

 الان حس میکنم قدر اون دوران رو ندونستم، البته نمیدونم چیکار میشد انجام بدم که نداده باشم :)) ولی خب بالاخره حسرت حسیه که آدم همیشه نسبت به اولین های خوشی که دیگه تکرار نمیشن داره...



و این هم از اولین عکس های کارمند شدنم :


پ ن:احتمالا اون روز هم اعصاب نداشتم! یا شاید باز آقای پوق پوق پوق اظهار نظر کرده بودن! نمیدونم.. راستی گفتم نرفت از پروژه؟ :((



فکر کنم سیر انقراض دایناسور انقدر با تغییر همراه نبوده که مال من بوده....

خلاصه که اینهمه نوشتم که بگم هیج وقت اولین ها فراموش نمیشن چون هیج وقت اولین ها جاشونو با بقیه نمی تونن عوض کنن بخصوص اگه بشن آخرین...

قدر تک تک اولین هاتون رو بدونید که خیلی لذت بخشن و تکرار نشدنی!!

اگه مخاطب داشتم دلم میخواست اونا هم از اولین هاشون بگن...


نظرات (7) | پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 | مهسا