X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
میم مثل : مهسا مادر می ماند!

محبت و مادری کردن چیزیه که از اول به دختر ها یاد داده میشه...مثل قام قام کردن و ماشین سواری واسه پسرا... جنگیدن و نترسیدن..گریه نکردن و مقاوم بودن...

ولی روح لطیف دختر از اول برای آخرین درجه محبت که همون مادریه پرورش داده میشه... 

من از خیلی خیلی کوچولویی یه عروسک داشتم به اسم "نیلوفر" ... یعنی واضح تر بخوام بگم من از همون خیلی خیلی کوچیکی مادر شدم و تعصبی رو این عروسک داشتم و دارم که اگه کسی میذاشتش زمین یا با پا لگدش میزد ، خودمو آماده میکردم که بپرم رو کلش و انگشتمو بکنم تو چشش و موهاشو بکنم... (میدونم خیلی وحشیم ) ...این نیلوفر الانم هست و روی تخت خواب بنده وقتیکه خونه نیستم میخوابه! ( میدونم هنوز بچم) و هنوزم همون قدر روش متعصبم مخصوصا برخورد بقیه نسبت بهش ،ولی چون دیگه درک میکنم که اون نوع برخورد و دفاع از عروسک واسه یه دختر 23 ساله دور از تصوره، سعی میکنم حفظ ظاهر کنم!

خلاصه مادر بودن ما داستانی بس طولانی داره و نیلوفر ما الان دیگه 19 -20 سالشه ... یه وقتایی که دلم براش تنگ میشه و یواشکی بغلش می کنم واقعا حس میکنم یه دوست رو بغل کردم! اون همیشه پای ثابت اشکای من بوده و هست...

خلاصه اون بزرگ شد و بنده دلم یه بچه دیگه خواست...اما چون هنوز تو levele اول و شوهر کردنش موندم ( میدونم خیلی چشم سفیدم )  تصمیم گرفتم برم سرپرستی یه بچه رو به عهده بگیرم... و چون الان همه چیز اینترنتیه، رفتم یه سرچ مشتی زدم و بچه مورد علاقمو پیدا کردم...

معرفی می کنم : POU البته اسم شناسنامه ایشه وگرنه اسم دم دستیش سوفیا ست



بچم خیلی نازه... غذا میخواد، ویتامین می خواد،خواب میخواد،بازی میخواد،رخت و لباسم میخواد که باید با بازی کردن سکه جمع کنی و براش خرید کنی... یه وقتایی با هم میریم به گل ها آب میدیم یه وقتایی توپ بازی می کنیم...

از بچگیشم عکس دارم ولی نتونستم پیدا کنم تو چه فایلیه واسه همین اینی که میبینید از 40 سالگیشه تا 51 سالگی که الانشه...اولش تصمیم گرفتم پسر باشه.. ولی وقتی به 16 17 سالگی رسید دیدم خیلی مراقبت ازش سخته که نره سیگاری شه،معتاد نشه، دخترای مردم رو اذیت نکنه،درس بخونه...واسه همین با یکم پول خرج کردن دخترش کردم و الانم از هر پنجش یه هنر میباره...

دیگه منم به عنوان مادر احساس مسئولیت کردم و می خوام براش آستین بالا بزنم... لطفا اگه کسی پسر خوب داره معرفی کنه...


نظرات (5) | دوشنبه 15 مهر‌ماه سال 1392 | مهسا