X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
عهد چندم...


سه شب عزیز گذشت... برای اولین بار شاهد این مراسم تو مازندران اون هم تو دل جنگل ،کنار امام زاده "سید حسین" بودم... به طرز عجیبی عاشق مراسم این شبهاییم که گذشت ...  وقتی مردها زنجیر میزنن ، وقتی خانوما آروم به سینه میزنن و اشک میریزن یه حس خوبی بهم دست میده... یه حس عجیب که تو هیچ روزی از بقیه 365 روز سال حس نمی کنم... حس اتحاد ، حس برادری ، برابری ، حس دوست داشتن تک تک آدما ، حس همدل بودن ، حس "ما" شدن ، بنده بودن... 


طبیعت اونجا صحنه های جالبی خلق کرد! مثلا وقتی باد میومد برگای زرد فقط یه درخت میریخت رو سر حلقه عزادارا که تو عکس پیداست... خیلی جالب بود... یا تنه باقی مونده از یه درخت خیلی بزرگ که شکل خیلی خیلی جالبی داشت



تا مراسم سینه زنی تموم شد همه شدن (شدیم) همون آدم هاس شکم پرست و هول ... مداح التماس میکرد نرین! وایسید دعای آخرشو بخونم ولی خب شیر گرم و کیک و آش نذری نمیذاشت! حرص و طمع واسه زرنگی کردن و 1 لیوان شیر بیشتر خوردن نمی ذاشت واسه دعا کسی تمرکز داشته باشه... و اون حس خوب من فقط چند دقیقه دووم داشت... باز برگشتیم به این دنیای کثیف و روحیه سیری ناپذیرمون...

دوستام تو تهران این حال و هوا رو کمتر داشتن... برادر یکیشون که مداح دسته بود میگفت از وضعی که دخترا تو خیابون بودن یادم میرفت باید چی بخونم! فروشنده لوازم آرایش تو تاکسی میگفت اگه وقتای دیگه ماهی یبار برم بازار خرید، تو محرم 3-4 بار میرم! گویا سالن مد تو تهران پر رونق تر از قبل برپا بوده... و اعتقاد و حرمت نگه داشتن سال به سال بی معنی تر از قبل میشه...

امسال منم یجور دیگه کمتر از هر سال دیگه ای بودم... هرسال که از بسته شدن هئیت میگذره کم و کمتر شدنم رو حس میکنم... وقتی سال واست بگذره و برگردی همون شب و ببینی چیزی اضافه نکردی هیچ! کم شده ازت... خودش بی حرمتیه... خودش بی اعتقادیه... من از خودم گله دارم...

امسالم گذشت...  عهد کردم ... خدا کنه به عهدم وفا کنم...


نظرات (2) | شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 | مهسا