X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
پیری سانسوری

تو ایستگاه اتوبوس نشستم... سمت چپم یه پیرمرده به تمام معنا و سمت راستم یه پیرزن به تمام معنا بی معنا!

پیرمرد با موهای یه دست سفید . کت شلوار سرمه ای...رد شونه رو موهاش کاملا مشخصه...حتی میشه گفت اول از کدوم سمت سرش شروع به شونه کرده و آخرین دسته موی شونه شدش کدومه... پوست صورت آویزون و پر چینش شیش تیغه و عطر زدست...یه رینگ طلایی قشنگ تو انگشت حلقشه که واسه من طعم یه زندگی پر از خوشبختی و آرامش و عشق رو یادآور میشه...یه ساعت خیلی خیلی قدیمی داره که هنوز کار میکنه! و خدا میدونه اون پیرمرد چقدر دوسش داره و براش یادآور چه خاطراتیه....

داره یه آوازی زیر لب می خونه که واسم آشنا نیست ولی حتما واسه اون پر از خاطرست...

سمت راستم پیرزنی نشسته با صدای لرزون...گونه های عمل شده و آویزونش با لبای پروتز شدش قیافشو چنان عجیب کرده که خدا میدونه چقدر سعی کردم که حتی تو دلمم نگم "وای که چقدر زشت شدی!"

وقتی می خواد حرف بزنه آدم فکر میکنه همین الان دندون پزشکی بوده و 7 8 تا آمپول بی حسی زدن تو فکش! انقدر که بی حس حرف میزنه! یه شلوار کبریتی آبی پوشیده با یه کفش نایک بنفش و ناخن های لاک زده ای که به روم میاره چند وقته آرایشگاه نرفتم و اون احتمالا همین الان اونجا بوده!

خط چشم لرزونش لرزش دستشو خیلی واضح نشون میده... هیچ حس قشنگی نسبت به پیری و به زور جوون موندنش ندارم ... هیچ آرامشی از بالا رفتن  سنش حس نمی کنم...


و من در اواخر 23 سالگی نشستم بین این دو از یک نسل ولی بی هیچ تشابهی... 

و دراین فکر که چجوری پیر میشم... پیر شدنم رو قبول می کنم یا به هر چیزی چنگ میزنم تا یک سال از سنم کمتر باشم.. و الان که جوونم آرزوی چه چیزهایی دارم که اگه بهشون نرسم تو پیری میشه حسرت و حسرت و حسرت

چه پیری چه جوونی ، دل خوش سیری چند؟





نظرات (2) | یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392 | مهسا