X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
ماجراهای من و غزال

اولین بار که بهم گفت :"مثل خواهر دوست دارم"... تو دلم گفتم : مارال! یادته اون روز زیر سقف آسمون بهت گفتم سعیمو می کنم جای خالیتو کمتر حس کنه... بهت گفتم غزالتو بسپار بهم...بهت گفتم خواهرت خواهر خودمه؟!

 و وقتی اون حرف از دهنش درومد حس کردم دنیا برام آروم شد... حس کردم که فهمیده چقدر دوسش دارم ..فهمیده که بعضیا حضورشون کم بوده ولی وجودشون تو روح آدم ابدیه...فهمیده که دیگه فراتر از دوستیم! فهمیده که رفته یه گوشه دنج و قشنگ از قلبم...

صبح جمعه زنبیلمو زدم زیر بغلمو رفتیم پارک صبحونه... سر راهش نون گرفت و خوردیم و خندیدیم... رفتیم یجای دنج دراز کشیدیم و براش نمایش نامه خوندم... حرف زدیم، عکس گرفتیم، تاب بازی کردیم...به قول خودش بعد سالهااا...




جایی خوش میگذره که دل آدم خوش باشه ... با کسی باشه که دوسش داره!

فرقی نداره تو رستوران ایتالیایی باشه یا تو چمن یه پارک معمولی

مهم اینه اونیکه جلوت نشسته برات عزیز باشه

برات مهم باشه ...

برات دوست باشه!

نظرات (3) | شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393 | مهسا