X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
ای خدا ...

دلم میخواد پرت شم تو گذشته ... دلم میخواد دست و پامو بگیرن، مثل توپ مچالم کنن و پرت کنن تو بچگی

تو اکباتان

برم طبقه بالا تو اتاق کوچیکم ... بی خجالت نیلوفر رو بغل کنم و براش چایی بریزم ...یادم بیفته که اگه دیگه نخندید،اگه دیگه نگفت مامان واسه این آب و چایی هاییه که ریختم تو حلقش ... 

دلم میخواد بشینم پشت اون میز کوچیک چوبی با 4 پایش و اون عکس باربی که نمیدونم از کجا اومده بود و دوباره و دوباره رنگش کنم....دلم میخواد هزار بار بزنمش به دیوار و صدهزار بار ذوق کنم از داشتنش

دلم میخواد باز کتابخونه مهسا راه بندازم و آتنا ، الهام بیان ازم کتاب "قصه های من و بابا" رو امانت بگیرن و من دلم شور بزنه که اگه به موقع برش گردونن چطور ازشون جریمه بگیرم و به پولای قلکم اضافه کنم؟

دلم میخواد باز آرش بشینه کنارم و گولم بزنه و با سنجاق از قلکم پول در بیاره ... اصن دلم میخواد این بار خودم قلکم رو بشکونم و بدم دستش .. بگم بگیر داداشی همش مال تو ... هرچی دارم مال تو ... تو فقط غصه نخور ... تو فقط شاد باش

دلم میخواد باز الهام رو تو اون اتاق ببینم .. برم سراغ قفسه کمدش و به عکس شهید آوینی زل بزنم ... پلاک یا مهدیش رو نگاه کنم ... حس کنم چقدر اتاقشون با اون دو تا پر طاووس قشنگه

دلم میخواد باز آتنا پرده های اتاق رو بکشه، روتختی صورتیش رو بندازه و بره بشینه پشت میز شیشه دارش و درس بخونه ... دلم میخواد باز بشینم نگاش کنم و آرزو کنم کی میشه این میز مال من شه! که اگه بشه من درسخون ترین دختر فامیل میشم...

وااای دلم میخواد هزار هزار هزاااار بار برم در بزنم و در اتاق مامان بابا رو باز کنم ... مامان اون پیرهن آبی با گلهای زرد تنش باشه و بابا کنار مامان رو تخت خوابیده باشه ... بعد با خنده بگن بیا اینجا و من برم وسطشون بخوابم

که بوی مامان و بابا مستم کنه ...  یه دستمو بذارم رو شیکم مامان و یه دستمم رو شیکم بابا که مطمئن شم بدون من جایی نمیرن ... که همین جان... تا هروقت من بخوام

دلم میخواد زل بزنم به ساعت تا بابا بیاد ... که زنگ رو که زد از پله ها بدوم بیام پایین، سه تای آخر رو بپرم که مبادا کسی زودتر بره بابارو بوس کنه ... که نکنه اولین کسی نباشم که بابا میبینه ، بعد مامان هم که داره کتلت درست میکنه از آشپزخونه بیاد و در رو باز کنیم ... دو تا ماچ و جیب جادویی کت بابا که همیشه همیشه برای من یچیزی داشت ... بعد برم باهاش تو اتاق و تو راه بگم که آرش اذیتم کرد .. آتنا با الهام دعوا کرد ... بگم مامان نذاشت برم پایین بازی کنم و بابا بخنده،

همش بخنده ... بگه به حسابشون میرسم و باز بخنده و من حرص بخورم چرا در مقابل اینهمه ظلمی که به من شده میخندی!!!!

تو بچگی من مامان خستست، تازه تو گرما از سرکار اومده ولی مهربون ترین زن دنیاست و خونه رنگ و بوی خوبی داره ... همه چیز مرتبه ... مامان میگه برو برای بابات بالش بیار و من از عکس دایی علی خدا بیامرز با ترس رد میشم و میگم فقط یه بالش میخوام بر دارم دایی، منو نخور! 

آخ بچگی ... دنیا با شکلات تو جیب بابا میشد کارخونه شیرینی سازی و با عکس دایی علی میشد کارخونه هیولاها ...


الان که بزرگ شدم... الان که بابا بیمارستانه و مامان فقط وقتی اونجاست آرومه ... الان که آتنا اونجا داره با دوری دست و پنجه نرم میکنه و حس مادر بودنش که باید با تموم دلتنگی و فکر به دوتا بچه ها و شوهرش برسه ، الهام که یسنا هست و بخاطر اون نمیتونه بره ملاقات اما دلش پر میکشه .... آرش که صدتا چیز ریخته روسرش و باز مثل کوه وایساده و می خواد ما هم بارمونو بریزیم رو دوشش، داداش خوبم که خم به ابرو نمیاره زیر اینهمه مشکل ... و من ...که الان شوهر دارم! الان که دارم میرم سمت مستقل شدن ...  دلم میخواد بچه شم

دلم میخواد دوباره کوچیک شیم و دستامونو بگیریم و مامان بابا محکم بغلمون کنن ... اونجا که آرامش بود ... اونجا که امنیت بود .... اونجا که اشک و گریمون خریدار داشت ... اونجا که میلرزیدن تا ما دلمون نلرزه ... 

آره ... دلم میخواد ... ولی بیچاره دل که هرچی میخواد یا دیره یا زود ... 




امروز خیلی حالم بده ... میخوام حرف بزنم صدام میلرزه .. هیشکی تو چشام نگاه نمیکنه چون میبینه پر اشکه ... میدونم باید این روزها رو بگذرونم و پررنگ ترش نکنم ولی هیچ جارو جز اینجا نداشتم ... 

خدایا از جون من بگیر به جون بابا بده ، از انرژی من بگیر به انرژی مامان بده، از سلامتی من بگیر به سلامتی محسن بده، از خوشبختی من بگیر به خوشبختی آرش و آتنا و الهام بده ... خدایا این نعمت هایی که دارم بدون خنده اونها برام هیچ خوشی ای نداره

خدایا ... بزرگ تر از همیشه باش... بخشنده تر از هر روز سخت دیگه ای که داشتیم و گذشت باش ... مهربون تر از هر لحظه ای که گریه کردیم و جواب دادی باش ... خدایا خداتر از هرلحظه ای که بود و هست و خواهد بود باش

یا من اسمه دوا و ذکره شفا ... یا شافی ... یا کافی ... یا ارحم الراحمین ... ای دارنده برازنده ترین اسم ها

ای خدا ...

نظرات (1) | دوشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1393 | مهسا