X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
سلام

اول مهر 87 ... متنفر از بابل... متنفر از رشته کامپیوتر ... متنفر از خوابگاه ... 

جشن معارفه دانشجویان ورودی جدید یه برگه پخش کردن که ضمن خوش آمدگویی میخواستن بدونن دوست داریم تو چه حوزه ای فعالیت کنیم ...  تو برگه نوشتم : موسیقی(نوازنده سنتور) ... مجله دانشجویی(نویسندگی)!

1هفته بعد زنگ زد به گوشیم ... 


- الو؟

- بفرمایید

- خانم رجایی؟

- بله ، بفرمایید

- ببخشید شما نوشتید که به فعالیت تو مجله دانشجویی علاقه دارید ، قبلا چیزی نوشتید؟

- بله یسری متن برای خودم مینویسم

- میتونم چند تا از کارهاتونو بخونم؟

- اینجا نیست .. باید آخر هفته برم تهران بیارم ....


14 مهر 87 ... تب شدیدی داشتم 


- الو؟

- بفرمایید

- سلام . من ... هستم ، قرار بود یسری از کارهاتون رو برام بیارید بخونم

- بله آوردم ، کجا بیارم؟

- دم سایت صنایع منتظرتونم


14 مهر 87 ، نه میدونستم کیه، نه میدونستم سایت صنایع کجاست ، نه میدونستم نویسندگی و کار فرهنگی چیه ، نه اصلا من قرتی تو اون حال و هوا بودم!!!! با تب نمیدونم چند درجه با یه مانتوی کرم رنگ پرسون پرسون رفتم دم سایت صنایع


- سلام

- سلام


 

از اون سلام 6 سال و 2 روز و چند ساعت ;) می گذره ... هرچی با محسن فکر کردیم که ما کی عاشق شدیم! که کی زندگیمون تغییر کرد! یادمون نیومد که نیومد ... واسه همین 14 مهر 87  ، همون روز که واسه اولین بار همو دیدیم کردیم سالگرد آشناییمون ... سالگرد تغییر ... سالگرد شروع ... سالگرد تولد! 

و من ... منی که انقدر دوسش دارم ... منی که لحظه به لحظه گذشته جلوی چشممه انقدر درگیر و پریشونم که 14 مهر یادم رفت ....

وقتی دسته گل رو فرستاد دم شرکت هم یادم نیفتاد ... وقتی تشکر کردم هم یادم نیفتاد ... فقط وقتی پرسید مهسا یادته امروز چه روزیه؟! ...یخ کردم! چطور یادم رفت؟!

وقتی تلفنو قطع کردم از خوشحالی بغضم گرفت ... باورم نمیشد کنارمه ... باورم نمیشد بالاخره اون سختی ها تموم شد ... بعد گریه ام گرفت ... که بعد اونهمه انتظار چرا بابا اینطوری شد ... چرا این روزا اینطوریه ... قرار این نبود!!!!


خدایا فقط من و تو میدونیم که خیلی ساله هیچی برای خودم ازت نخواستم ... و تو همیشه بهترین ها رو بهم دادی ... که چیزی غیر از این از تو نمیشه انتظار داشت ... و همیشه شاکرم از تو

این روزا هم تنهامون نذار ... این روزای سخت ... این روزای دیدن درد کشیدن و کاری از دستمون بر نیومدن ... این روزای پر از تردید، شبیه روی تار مو راه رفتن ... تو دستمونو بگیر ... بازم مارو از همه بی نیاز کن ...

کمک کن ...


زندگی خیلی سخته ... زندگی خیلی فراز و نشیب داره ... زندگی زنده زنده پوست آدمو میکنه ... زندگی هیچ وقت همش خوشی یا همش ناراحتی نمیشه ... هیچ وقت اون زندگی ایده آل که تو ذهنت میسازی اون زندگی که باهاش روبرو میشی نمیشه ... زندگی با همین خوشی های کوچیک شیرین میشه ... زندگی یعنی اعتقاد ، زندگی یعنی با عشق جنگیدن ، زندگی یعنی رفتن و رفتن و خسته نشدن ، زندگی یعنی لحظه هایی که رفت و بر نگشت ، لحظه هایی که میان و میرن، اما اصل زندگی یعنی الان ... العاااااان! به همین شدت و غلظت :)



 پ ن 1: این رو همون روز نوشتم ... ولی نشد "انتشارش" بدم ... امروز با این بارون قشنگی که اومد یادم افتاد وبلاگی داشتم که توش می نوشتم! بعد اومدم چرکنویس هامو خوندم و حیفم اومد اینو تو خاطراتم نداشته باشم ... 

بارون واسه من یعنی شمال ... یعنی بیاد و بریم زیرش راه بریم و بستنی بخوریم ... یعنی دماغ سرخ من و خندیدن اون ...

یعنی برگشتن به خونه و چسبیدن به بخاری ... یعنی یه سلام دیگه ...

 

پ ن 2: امان از تو ای تهران بزرگ و شلوغ که انقدر دورمون کردی که نمیتونیم هروقت دلمون خواست بگیم 5دقیقه دیگه اونجام ... حاضر باش! 


پ ن 3: بارون رو دوست دارم هنوز ....






نظرات (4) | چهارشنبه 16 مهر‌ماه سال 1393 | مهسا