X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
جات تو آغوش گرم و بخشنده خداست

یه جوون 30 ساله رفت ...

دیگه نمی تونه بخونه ... ازدواج نکرد ... پدر نشد ... پیر نشد ... پدربزرگ نشد ... سیکل عادی زندگی رو طی نکرد ... 30سالگی داغش نشست رو دل پدر مادرش ... رو دل اینهمه آدم که دوسش داشتن

30 سالگی خیلی کمه ولی تو همین زمان کم اینهمه آدم کنارش بودن ... براش دعا کردن ... 

تو این زمان کم با صدایی که خدا بهش داد طوری خوند که ما عاشقا خیلییییییی باهاش گریه کردیم ... 


مهم نیست دیگه نمی خونی ... مهم نیست ازدواج نکردی، پدر نشدی، پیر نشدی، پدر بزرگ نشدی ... مهم اینه تو این 30 سال از استعدادت استفاده کردی ، از خودت اثر بجا گذاشتی ، دل اینهمه آدم رو به صدا و شعرهای قشنگت خوش کردی ...

مهم اینه الان که رفتی هرجا سرک میکشیم حرف توهه و برات طلب آمرزش میکنن


علیخانی میگه وقتی ازش پرسیدم تو چه فرقی با ما داری؟ گفت "من هیچ فرقی نکردم فقط از هر ثانیه ی زندگیم از نگاه مادرم گرفته تا همه چیز لذت میبرم". ... 

ما واقعا از چی لذت میبریم؟ باید چیییییییییی بشه تا حس کنیم خوشبختیم؟! زندگیمون باید به چه وضعیییی برسه تا تازه حس کنیم باید خدارو شکر کنیم؟



من تو شوکم ... نه از مرگ ، از زندگی ... 


خدایا مارو فرستادی زمین که چیکار کنیم؟ که امتحان شیم؟ که توشه راه جمع کنیم؟ که دل نبندیم به مال و همسر و فرزند؟ آخه خدای بزرگ ، خدای خوب ، خدای مهربون چند درصد آدمهات یاد مرگن؟ چند درصد دل به دنیا نبستن؟ چند درصد آمادن ساکشونو بردارن و بیان پیشت؟ خدایا هنوز ناامید نشدی؟ به حرمت نفس و قدم چند نفر آدمه که هنوز فرصت دادی بهمون؟

خدایا به حرمت نفس و قدم همون چند نفر قسمت میدم آخر عاقبتمون رو بخیر و به راه راست هدایتمون کن


اینا حرفای یه بندست که درگیر دنیاست ... دنیایی با آدم های دوربین به دست ... 



از مرگ بگیر تا تولد ... از لحظه اعدام تا جون دادن آدم ها ... احتمالا برای اینکه یادشون بمونه که این دنیا خیلی پوچه ... میای و میری ... به همین راحتی ... 

حتما دلیلش همینه ...




نظرات (0) | شنبه 24 آبان‌ماه سال 1393 | مهسا