X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
پریشانم ! پری شانم ! پری ...

چرا وقتی میدونم چشم های زیادی دارن نگام میکنن تا از زنده بودنم لذت ببرن و رشد کردن و بزرگ شدنمو ببینن ، خودم هیچ لذتی از بودنم نمیبرم و فقط دو چشمی رو میبینم که داره اشک میریزه...


چرا خودم تو آیینه واسه خودم غریبه شدم؟

چرا یادم نمیاد 10 سال پیش خودمو تو آیینه چطور میدیدم؟ 

این دو تا چشم چرا منو اینجوری نگاه میکنه؟

اصلا چرا انقدر زیرشون گود رفته؟

چرا صبح که از خواب پا میشم لاغر شدم؟ چی کشیدم تو خواب؟

چرا انقدر مسخره لبخند میزنم؟

چرا این اتاق انقدر آیینه داره؟ چیو می خواد ثابت کنه؟

چرا شونه هام داره میفته؟ 

لعنتی چه باری انداختی رو دوشم که داره از پام میندازه؟ لعنتی تو کی ای؟ لعنتی تو چته؟ 

لعنتی...لعنتی...


نترس با تو نیستم! بهت بر نخوره ..هیچ کس بیشتر از خودم لیاقت شنیدن لعنتی رو نداره. کسی که خودشو شکوند ،خورد کرد، له کرد بعد خندید! و هنوز داره می خنده و می رقصه و می خنده و می رقصه و می خنده... و بقیه دارن براش دست میزنن که هوراااااااا آفرین کوچولوی دوست داشتنی بخند! هاهاها بخند! شده الکی بخند!! مگه با تو نیستم؟توروخدا بخند... واسه آرامش ما بخند ، واسه دل ما بخند...


- ولی دل من چی ، باباااااا پس من چییییییی...؟

- اوا این چی بود افتاد؟ مهسا گریه میکنی؟ اون دستا کوشن؟ آهاااااااای تو این اتاق به یه دست سرد احتیاج داریم... کلی اشک داغ دارن میفتن.. پس کجایید؟ نامردا کجایید؟ چیه می ترسید افسرده شید بیاید اینجا؟ میترسید مجبور شید دو قطره اشک بریزید؟


 حالم خوب نیست ... نمی دونم چه مرگمه! همین جا اعلام می کنم دارم می سوزم...

تا ته دیگم نسوخته بیاید بخورید شب عروسیتون بارون بیاد. 

اون موقع یاد منم بیفتید که من همه عمرم به یاد شما بودن گذشت


نظرات (2) | یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1391 | مهسا