X
تبلیغات
رایتل
مُـــــح مَــــهات زنـــدگی مــــا
زندگی از بعد ما شدن می شود مجموعه ای از مح مه ها ... اینجا مجموعه ای از زندگی من است
24 سالگیم مبارک

 
لطفا بر روی عکس کلیک کنید



 خوشحالم مرد نیستم ... چرا که نمی توانستم قدر زن را بدانم..زنیکه ذره ذره وجودش با محبت ساخته شده و همیشه تشنه است! تشنه محبت کردن ... ظرف عشق را پر از محبت کرده و تمام مدت با کمر دولا شده، آن را به کسانیکه دوستشان دارد تعارف می کند... که بردارید از محبت من ... که دوستتان دارم عزیزان من ... و در آخر ظرف عشق را تنها به یک نفر میدهد...یک نفر که لیاقت داشته باشد ، که بداند نباید بشکند ظرف دل زن را ... که اگر شکست، زن می شکند ... که اگر بشکند، زن می ماند و جسمش ... بی هیچ روح لطیفی که مرد را سیراب کند

خوشحالم گریستن برای همه ما غریضی ست... که نباید پدر و مادر آموزشش می دانند یا حتی معلم ... که گند می خورد به این اشک زلال که هرکس با سلیقه خود آموزشش میداد..مثل سلیقه ای که می پسندد مرد نباید گریه کند.

خوشحالم می توانم از دیدن چهره پرغم آدم ها اشک بریزم بدون آنکه نگران باشم که مبادا کسی اشکم را ببیند، که مبادا غرورم خدشه دار شود! ...

وقتی موهایم را باز می کنم و به خود در آینه می نگرم ، بیشتر خوشحال میشوم از زن بودنم ...از انتخاب خدا برای جنیستم ... از لطافتی که به خرج داده برای آفرینش تک تک زنان ... که همیشه صحنه آفرینش زن برایم اینگونه است که خدا آهنگی ملایم گذاشته ، تمام کارها و دغدغه هایش را رها کرده و در خلوت عاشقانه گل زن را تراشیده ... بعد دوباره و دوباره ریزه کاری کرده ... در آخر موسیقی را قطع کرده ، در سکوت مطلق چشم هایش را بسته و با عاشقی تمام از روح خود در زن دمیده...

من زنم ... به راحتی میشکنم ... به راحتی گریه می کنم .. به راحتی خود را میبازم ... آری! بارها باخته ام اما نه از ضعف

از لطیف بودنم ، از شکستنی بودنم که خدا آفریده ... خدا منِ زن را شیشه ای آفریده که هرچه بزرگتر می شود شیشه دلش نازک تر می شود...آن وقت است که نیاز دارد مردی دو دستی او و ظرفش را بر دارد و همه عمر مراقب باشد بار شیشه اش ترک نخورد که اگر خورد ، اگر شکست ، زن می ماند و جسمش... بی هیچ روح لطیفی که مرد را سیراب کند

من زنم ... نهال نحیفی که طوفان روزگار بی قرارش می کند اما ریشه درعشق دارد! و تا عشق هست تسلیم نخواهد شد

خوشحالم که مرد نیستم ... تکیه گاه نیستم ... آغوش همیشه بازی برای بی قراری های زن نیستم ... همیشه در تکاپو برای خنداندنش نیستم با اینکه  سینه پر دردی پشت لبخندم پنهان شده... که میدانم نگهداری چقدر سخت است ... مراقبت از زن و ظرف عشق شیشه ایش چه استرسی وارد می کند... نشکاندن چقدر دشوار است که اگر شکست، زن می ماند و جسمش... بی هیچ روح لطیفی که مرد را سیراب کند

امروز ، 26ام اردیبهشت ، خدا خواست که بین بود و نبود ، بود باشم و راضیم به خواسته اش تا هرزمان که بخواهد

به زن بودنم راضیم که رضای اوست ... به مهسا بودنم که از قدرت اوست ... و به 24 سالگیم که از رحمت اوست

هرچه هست و نیست از اوست و همه برای اوست و از آن اوست

نظرات (7) | جمعه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | مهسا